کودکی‌هایمان پر بود از تلاطم میان پله ها و صحن این بناهای چوبین عرفانی؛با پاهای کوچک و کم توان پله هایشان را چنان جانانه بالا میرفتیم که انگار هفت آسمان را طی کردیم و رسیدیم به معراج و اوج؛بی دلیل هم نبود اشتیاق این پرواز،آنقدر شنیده بودیم از متوسل شدن دور و بری هایمان به این بناهای چوبی که در ذهن کودک و کوچکمان اینجا به عنوان «معراج» ملکه شده بود؛که بیراه هم نبود!اگر یک دهه با طبل های کوچک و زنجیرهای کوچکمان خودمان را به زور هم در میان بزرگترهای زنجیر زن و طبل زن جا میکردیم؛تا به بالای این چوبین بنا نمیرفتیم و از اوج به زمین نگاه نمیکریم مُحرممان مُحرم نبود و عزاداریمان ناقبول!مادر هم با همه‌ی محدودیت‌هایی که برایمان در نظر داشت و همه‌ی مراقبت ها مثل زمین نخوردن و ... وقتی دلمان هوس به معراج رفتن را میکرد،بدون دلواپسی رهایمان میکرد!عجب حالی و عجب هوایی بود بالای این ساق‌نفار های جان!چقدر به اوج رفتن بچگی‌هایمان را دلتنگم؛آخر دیگر نه از آن دل صاف و ساده خبری هست و نه از آن معراج‌ عرفانی ذهنمان؛ساعت به وقت دلتنگی و دل سیاهی؛همین