هیس،ساکت!

++ گاهی نیاز به نوشتن نیست،باید حرف زد...

 

  • ۵
  • نظرات [ ۳ ]
    • parsaman
    • دوشنبه ۲۶ آذر ۹۷

    سری که باید به بیابان گذاشت

    یک مسلمان راه آن بیابان سرد و ساکتِ وِرد زبان خَلق را نشان دهد،باید سر به آن بیابان بگذارم... حتما آنجا شایسته ترین است برای رهایی از فشار و سنگینی بغض های این شب ها،راحت می شود فریاد زد،آه کشید... شاید با ستاره های آن برهوت بشود حرف زد،بشود به آنها فهماند سوختن را،بشود آن ها را متوجه این غم کرد،خلق را که نشد... شاید ماهِ آن بیابان شنید و دید و به حالمان،رخت تیره بر تن کرد و گرفت!در شهر که عزیزترین هایمان هم  به ریشمان خندیدند و باور نکردند،راه نشان بدهید،شاید بیابان گریست...

    تصویر متن +

  • ۵
  • نظرات [ ۱ ]
    • parsaman
    • يكشنبه ۲۵ آذر ۹۷

    ردی از تو

    حتی ساعت ها آن طرف خیابان به چراغ روشن خانه زل میزنم به دنبال رد سایه ات،و خاموش نمیشود آن عطش التماس ها ...

    تصویر متن +

    ++ شاید از این به بعد بیشتر،کوتاه تر،خودمونی تر نوشتم ...
  • ۸
  • نظرات [ ۳ ]
    • parsaman
    • يكشنبه ۲۵ آذر ۹۷

    حوالی وصال

    هر شب همان حوالی وصال هوا هم دلش میگیرد ردی از تو نیست و من کنار قدمگاه هایمان در شهر فرداهای نامعلوم،استشمام میکنم عطر به جا مانده از وجودت را؛حضورت هیچ وقت رفتنی نیست!

    تصویر متن +

    ++ راستی قالب جدیدمون مبارک :)

  • ۵
  • نظرات [ ۳ ]
    • parsaman
    • يكشنبه ۲۵ آذر ۹۷